شهاب الدين احمد سمعانى

43

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

شعر و من كاشفات الرّيب انّى وامق * تجافيك عنّى و اعتكافى ببابكا آخر اشاء سوى مشيّتهم فآتى * مشيتهم فاترك ما اشاء آخر يا ملبسى ثوب فقر ، ما مسّنى منك ضرّ * السبّ من فيك مدح و المدح لا منك مرّ به حقّ حق كه اگر به تقدير هزار سال طاعت آرى ، و آب ديده و خون جگر و درد دل با هم بياميزى ، و از آن مثلّث عشق سازى 39 و در صومعهء محنت خود بر سوزى و حديث تو در آن حضرت برود به قبول يا به ردّ ، مكافات هزار هزارساله طاعت تو باشد و زيادت . مصطفى - صلوات الله عليه - ابىّ بن كعب را گفت : اى ابىّ ! ربّ الارباب مرا گفت كه قرآن بر ابىّ كعب بر خوان . گفت : يا رسول الله ! او ذكرت ثمّ ، خود در آن حضرت حديث چو منى رفت ؟ بيت تا ظنّ نبرى كه عاشقِ روى توام * من خاكِ كفِ پاى سگِ كوى توام پيش شبلى برخواندند كه اخسئوا فيها و لا تكلّمون . شبلى گفت : خنك ايشان را - يعنى اهل دوزخ - كه در دوزخ هفت هزار سال از مالك درمىخواهند كه قصّهء درد ما بر حضرت عرضه كن و مالك خاموش . پس از هفت هزار سال مالك را گويند : جواب ايشان باز ده كه انّكم ماكثون . شما را روى بيرون آمدن نيست ، مى تن دربايد داد . چون از مالك نوميد شوند روى به درگاه آرند و سؤال از حق كنند و زارى درگيرند : بار خدايا ! اخرجنا منها . خداوندا به مالك حاجت برداشتيم ، جواب شافى نيافتيم ، اكنون از تو مىخواهيم و غصّهء قصّهء خود 40 بر درگاه تو عرضه مىكنيم . هفت هزار سال ديگر مىخواندند 41 پس از هفت هزار سال جواب آيد : اخسئوا فيها و لا تكلّمون . اين چنين خطاب با سگان كنند ، اى مردودان حضرت ما و مهجوران درگاه ما دم در كشيد . شبلى چون اين بشنيد ، گفت : خنك ايشان كه بارى بعد از هفت هزار سال با ايشان سخن گويد . شبلى به اين ننگريست كه چه گفت ، به آن نگريست كه كى گفت . / b 12 /